خوب شد که گذشت...
از سه شنبه تا تقریبا جمعه اسهال و تب داشتی که خدا رو شکر خوب شد که گذشت... خیلی نگرانت بودیم و خیلی اذیت شدی... این بیماریت باعث شد که تولد آرین جون و از دست بدیم... تو مطب دکتر کلی بی قراری کردی، ولی بعد از اینکه دیدی بهتر شدی بهم گفتی مامان دکتر چه مهربونه، دوسش دارم... دل درد شدیدی داشتی اگه مایعات مصرف نمی کردی مجبور بودیم بیمارستان بستریت کنیم که خدا رو شکر به اون مراحل نرسید...
عصبانی شدی از دستم می گی مامان پسر بد...
می گم ابوالفضل امروز می خوام عکس عروس و دوماد بندازم می گی خوشحالم...
سوار آژانسیم می گم آقا لطفا دست چپ مرتب بعد از من تکرار می کنی دست راست دست چپ...
تمساح آبی که خاله مریم گرفته براتو اول دوست نداشتی ولی الان خیلی ارتباط باهاش برقرار کردی و کل مسیر برگشت از پیش خاله ها مغازه های اطراف و نشونش دادی و تابلوها رو براش خوندی...
عشق ماشین زمان، پهلوون پنبه و سلطانی...
اومدی می گی مامان ماشین زمان درست کردم می رم به ایستگاه مرکزی بازی...!


نماز جماعت ابوالفضل و دوستش مهدی



خوب شد که گذشت...
